تبليغاتX
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز..

golhaye-baghcheh

سياوش

golhaye-baghcheh

http://golhaye-baghcheh.blogfa.com

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز..

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز..

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز..

نه در هر سخن بحث کردن رواست // خطا بر بزرگان گرفتن خطاست...

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز..

قطعه گمشده...

 

 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

 

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

 

 

 

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

 

 

 دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

 

 

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

 

 

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد

 

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

 

 

برچسب ها:
تاریخ ارسال: شنبه شانزدهم آبان 1388

کودکانه عاقلانه....

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد . 

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. 

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟  

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم .

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟  

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد .

*****************************************
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد
. 

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد . 

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود .

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده ! 

************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را
 

تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند . 

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد

: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله . 

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده .

***********************************************
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت

بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود . 

بچه‌ها گفتند: بله  

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟  

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست . 

***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط
 

يکى برداريد. خدا ناظر شماست. 

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا 

مواظب سيب‌هاست

برچسب ها:
تاریخ ارسال: دوشنبه ششم مهر 1388

معرفت را بیاب...

 به روز مرگ چو تابوت من روان باشد  

گمان مبر که مرا درد اين جهان باشد 

 جنازه‌ام چو بيني مگو فراق فراق   

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد  

 مرا به گور سپاري مگو وداع وداع    

که گور پرده جمعيت جنان باشد 

فروشدن چو بديدي برآمدن بنگر     

غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد؟ 

 ترا غروب نمايد ولي شروق بود     

لحد چو حبس نمايد خلاص جان باشد  

 کدام دانه در زمين فرو رفت که نرست؟  

 چرا به دانه انسانيت اين گمان باشد؟ 

 کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد؟   

 زچاه يوسف جان را چرا فغان باشد؟ 

 دهان چو بستي از اين سوي از آن طرف بگشا  

که هاي هوي تو در جو لامکان باشد

 

                                                            مولانا

 

برچسب ها:
تاریخ ارسال: جمعه سیزدهم شهریور 1388

سلامی به گرمی آفتاب

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت...یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم...چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من...سودای دام عاشقی از سر به در نکرد

.......

ازاین به بعد من ازدوست شرنخواهم دید

سفربه خیر تورا من دگرنخواهم دید

 

دگربرای کسی دردودل نخواهم کرد

دگرزدست خودم درد سرنخواهم دید

 

به ریگ همسفر رودخانه میگفتم

ازاین به بعدتوراهمسفرنخواهم دید

 

قبول کن که نفاق ازفراق تلخ تراست

قبول کن که ازاین تلخ ترنخواهم دید

 

فقط به صاحب اسمم سپردمت ـزیرا

که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید...

 

 

برچسب ها:
تاریخ ارسال: جمعه سیزدهم شهریور 1388

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا